حرفهای دل پسری تنها از شاهین شهر
به یاد آرزوهایم سکوتی میکنم بالاتر از فریاد
گلدان زرد یاد را با تو معطر می کنم تو رفته ای ورفتنت یک اتفاق ساده نیست ناچار این پرواز را این بار باور میکنم یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من به احترام رجعتت من نازکمتر میکنم یک شب اگر گفتی برو دیگر ز دستت خسته ام آنشب برای خلوتت یک فکر دیگر میکنم صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میکنم شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو یک روز من این شعر را تا اخر از بر میکنم گر چه شکستی عهد را مثل غرور ترد من اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میکنم زیبا خدا پشت وپناه چشمهای عاشقت با اشک وتکرار و دعا راه تو را تر میکنم >>>>>>>>>> رفت وطاقت عشق من اوار شد رفت وعشق دلم بر دار شد رفت و گویی طاقتم را باد برد یوسف امید من در چاه مرد این هم از یک عمر مستی کردنم باز هم شبنم پرستی کردنم ای دل شوریده مستی میکنی باز هم شبنم پرستی میکنی من که گفتم این بهار افسردنیست من که گفتم این پرستو رفتنیست >>>>>>>>>>>>>> چه اسان گذشتی... از گذشته و من، هنوز در پیچ ان جاده اسیرم گاه بادهای خشمگین ابرهایی را که تازه با اسمان ابی انس گرفته اند با بی رحمی پاک می کند ابرها می بارند قطره قطره تمام می شوند واسمان خالی می شود اری دلت مانند همان اسمان وخاطره ی من در ابی اسمان دلت چون ابرهای سیاه و فاصله ای که سالهاست چشمانم را فریاد میزند همان بادهای خشمگین اند که یاد م را از دلت پاک کرده اند حال میخواهد بادی دیگر بوزد وخاطره ای دیگر رااز پریشانی من پاک کند >>>>>>>>>>> به منم یاد بده که فراموش کنم عقربه های ساعت چه بی رحمانه لحظه رفتنت را به من نشان می دادند و افسوس که آسمانم بر سرعت بارشش می افزود . یک ساعت و دو ساعت و سه ساعت گذشت و من به انتظار دیدنت برای آخرین بار چقدر بی تاب بودم . امید لحظه دیدارت آرامم می کرد و تسکینی برای چینی ترک خورده دلم بود و امیدوار بودم که این دل شیشه ای نابود نمی شود . اما افسوس که روزگار بی رحم تر از فکرهای من بود و چقدر بی رحمانه شلاق را بردوش من فرود آورد و حسرت دیدارت را بر دلم نشاند . و آن لحظه آسمان هم با زجه ای که کشید نشان داد که او هم قربانی دست روزگار شده است . >>>>>>>>>> لحظــه ها رو بــا تــو بــودن ، در نگـــاه تــو شکـفتـــن حس عشـق و در تــو دیـدن ، مثــل رؤیـای تـو خـوابــه بـا تـو رفتـن ، بـا تـو مونـدن ، مثـل قصه تـو رو خونـدن تــا همیــشه تـو رو خـواستـن ، مثـل تـشنگــی و آبــه بـی تـو امـا سر سپــردن ، بــی تـو و عشـق تـو بـودن تــو غـبــار جـاده مـونـدن ، بــی تـو خـوب مـن محـالــه بـی تـو حتـی زنـده بـودن ، بـی هـدف نفـس کشیـدن تــا ابــــد تــو رو نـدیــدن ، واســه مـن رنـج و عـذابـــه تـوی آســمون عشـقم ، غیــر تــو پــرنــده ای نیـسـت روی خـامـوشـی لبـهام ، جز تـو اسم دیـگری نیـسـت تـوی قلـب مـن نـه عـزیـزم ، هیـچ کسی جایـی نـداره دل عاشـقم بـه جـز تـو ، هیـچ کسی رو دوست نـداره اگه چشمات من و می خواست ، تو نگاه تو می مردم اگه دستات مال من بود ،جون به دستات می سپـردم اگـه اسممو مــی خـونـدی ، دیـگه از یـاد نمــی بـردم اگـه بـا مـن ، تـو مـی مـوندی ، همه دنیا رو مـی بردم >>>>>>>>>> یکروز به آسمان سفر خواهم کرد وز شهر فرشتگان گذر خواهم کرد آنگاه خدای آسمـــــــانـــــها را از بی مهری خاکیان خبر خواهم کرد >>>>>>> دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است >>>>>>>>>>آ
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند >>>>>>>> مترسک ناز می کند >>>>>>>>> >>>>>>>>>> تو اگر مي دانستي كه چه دردي دارد كه چه زخمي دارد خنجره از دسته عزيزان خوردن از من خسته نمي پرسيدي:آه اي مرد چرا تنهـــــــــــــــــــــــــــــــــــايــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي تا كه بوديم نبوديم كسي كشت ما را غم بي هم نفسي تا كه رفتيم همه يار شدند خفته ايم و همه بيدار شدند قدر آيينه ها بدانيم چو هست نه در آن وقت كه اقبال شكست .... >>>>>>>>>>>> برای عشق تمنا کن ولی خار نشو >>>>>>>>>> دلم............... دلم کسي را مي خواهد که دوستم داشته باشد شانه هايش را براي گريستن وسينه اش را براي نهادن سرم و چشمانش را براي خالي نمودن غم هايم مي خواهم . دلم کسي رامي خواهد که مرا با هرانچه هستم دوست بدارد با تمام خوبي ها و بدي هايم با تمام مهرباني ها و نا مهرباني هايم دلم کسي را مي خواهد که آفتاب مهر را به قلب خسته ام هديه دهد >>>>>>>
شبای من پره از حسرت و تنهایی
ولی تو صاحب بهترین شبهایی


ضربهات كاري بود
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگيام خنديدي
به من و عشقي پاك
كه پر از ياد تو بود
و خيالم ميگفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تكههاي دل خود را آرام سر هم بند زنم
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و
به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي ، حس کني هنوزم دوسش داري
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش
همه وجودت له شده....
چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني
اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....
چه قدر سخته وقتي
پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي
تا نفهمه هنوزم دوسش داري.......
برای عشق قبول کن ولی غرورتو از دست نده
برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو
برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه
برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن
برای عشق وصال کن ولی فرار نکن
برای عشق بمیر ولی کسی را نکش
برای عشق خودت باش ولی خوب باش
| پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ |


