تبليغاتX
منبع عظيم كدهاي جاوا اسكريپت حرفهای دل پسری تنها از شاهین شهر
به یاد آرزوهایم سکوتی میکنم بالاتر از فریاد
ای زندگی سیرم ازت
به کودکی گفتند : عشق چيست ؟ گفت : بازی.
 

به نوجوانی گفتند : عشق چيست ؟ گفت : رفيق بازی.

 

به جوانی گفتند : عشق چيست ؟ گفت : پول و ثروت.

 

به پيرمردی گفتند : عشق چيست ؟ گفت : عمر.

 

به عاشقی گفتند : عشق چيست ؟ چيزی نگفت.

 

آهی کشيد و سخت گريست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/15ساعت 1:3 PM  توسط سعید اهریمن | 
هنوز هم تنهایم ؟

من نمی دانستم!

 

 

وقت جان کندن من بود نمی دانستم تیغ در گردن من بود

 

نمی دانستم

 

 

آنچه در حجم پر از درد گلویم پژمرد آخرین شیون بود

 

 نمی دانستم

 

 

تا نمردم بگذارید که فریاد کنم دوست هم دشمن من بود

 

 نمی دانستم

 

»»»»»»»»»»»

خیلی حرفهاست که بگم ولی همزبونی نیست

 

تشنه محبتم دست مهربونی نیست

»»»»»»»»»»»

 

 

پنجره هاي بسته تنهايي مرا فرياد مي زنند

 

و ثانيه ها چه بي رحم و شتابان لحظه هايم را بر باد مي دهند

 

اينک من مانده ام با يک دل شکسته که توان گريزم نيست

 

به بال کدام پرنده بسپارم دل را به کدام شاخه بياويزم

 

ياران مرا به سرزميني ببريد که پرچين باغهايش بر پرتوها آشناست

 

مرا به آسماني دعوت کنيد که ابر هايش به سخاوت معروفند

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/16ساعت 4:54 PM  توسط سعید اهریمن | 
هنوز هم تنهاییم......

دل من باز گريست

 
قلب من باز ترک خورد و شکست

 
باز هنگام سفر بود

 
و من از چشمانت ميخواندم

 
که به آسانی از اين شهر سفر خواهی کرد

 
و از اين عشق گذر خواهی

 

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

 

روزگار بی مروت لحظه ای شـــادم نـــکرد درقــفـــس جــان دادم و

 

 صيـــاد آزادم نکـــرد آرزوی مــــرگ کـــردم مـــرگ هــم يــــادم

 

 نـــکــــرد دلم برای گذشته هايم تنگ شده چه بنويسم غروب را دوست دارم

 

 چون همانند غم است غم را دوست دارم چون هميشه با من است

 

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

درخود شکستن ،اشکهای نريخته ،حرفهای نگفته

 .

چشمهايی که با خواب آشنا نيست ودرانتظار آن نيز نمی باشد

.

مرگ لحظه ها را احساس می کنم نميدانم شايد در جايی دور يا نزديک

 

سری بر شانه ديوار تکيه زده است واشک می ريزد وحر ف می زند مثل

 

من......

 

اما.......

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

 

نه پاسخی ، نه نوازشی

 

تنها تحملی بدون احساس

 

اما تا کی ؟

 

چه می شود کرد؟

 

رنگ ديوار به پرده ها نمی خورد ،رنگ قالی به هيچ کدام

 !

تونيستی

 

اما تنهايی هست ولحظه ها که بی تو ديگر نه به مسابقه نشسته اند

 

ونه برسکوی قهرمانی زمان می ايستند

 .

کند وبی شتاب

!

وقاصدک که باز هم مژده می آورد ،که يک نفر از غبار می آيد

.

آه ! قاصدک جان مژده تازه ات تکراری است ،

»»»»»»»»»»»»»»»»»»

 

کاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم

 

 .

و حال که آمده ام کاش زودتر مرگم فرا رسد

 

 .

آخر چگونه ميتوان در اين دنيا زندگی کرد ؟

 

 

دنيايی که در آن آدم ها روزی چندين بار عاشق می شوند

 

 .

دنيايی که در آن عشق را تنها در ويترين کتابفروشی ها ميتوان يافت

 

 .

دنيايی که در آن محبت و صداقت مرده و جای آنها را بی وفايی و دروغ

گرفته .

 

دنيايی که در آن دروغ عادت / بی وفايی قانون / و دل شکستن سنت است

»»»»»»»»»»»»»»»

 

دنيايی که در آن عشق را بايد به بها خريد !

 

 

 

رفتند و نديدند پريــــشان شدنم را

 

غمناك ترين لحظه ويـــران شدنـم را

 

در خويش فرو رفتم و در خويش شكستم

 

تا دوست نبيند غم بي تاب شدنم را

 

دريايم و با حادثه همــــــــراه ترينم

 

امــواج نبينند پريــــشان شدنم را

 

سر بسته بگويم كه مگر عشق بخواند

 

خاموش ترین معنی طوفان شدنم را

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من پذيرفتم شکســــــــت خويش را

 

 پندهاي عقل دور انديش را

 

من پذيرفتم که عشق افسانه است

 

 اين دل درد اشنا ديوانه است

 

ميروم از رفتن من باش شــــــــــــاد

 

از عذاب ديدنم ازاد باش

 

گر چه تو زودتر از من ميـــــــــــروي...

 

»»»»»»»»»»»»

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/16ساعت 4:47 PM  توسط سعید اهریمن | 
هنوز هم تنهايم....
چه سخت است  زماني كه زندگي را ميتوانيم احساس كنيم 

                                ولي

      در زير آسمان كسي نيست كه ما را دوست بدارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/18ساعت 5:54 PM  توسط سعید اهریمن | 
تقديم به شما عزيزان

به همین سادگی رفتی بی خدا حافظ عزیزم

سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم

به همین سادگی کم شد عمر گل بوته ، تو دستم

گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم

به جون ستاره هامون تو عزیز تر از چشمامی

هر جا هستی خوب و خوش باش  تا ابد بغض صدامی

تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی

 که دوست ندارم ، اینو به خدا گفتم به سختی

»»»»»»»»»»»»»»»»»

می خواستم زندگی کنم در را بستند

 

می خواستم ستایش کنم گفتند خطرناک است

 

می خواستم عاشق شوم گفتند گناه است

 

می خواستم گریه کنم گفتند بهانه است

 

می خواستم بخندم گفتند دیوانه است

 

به راستی سخن گفتم گفتند بیهوده است

 

پس فریاد زدم

 

زندگی را نگه دارید می خواهم پیاده شوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08ساعت 5:14 PM  توسط سعید اهریمن |